اولین باری که بهرام را دیدم، تو آتلیه مجسمه سازی هنر های زیبا بود. روز های اعتصاب اتوبوس

های شرکت واحد با چند تا  از دانشجوهای همدوره، مشغول گپ زدن کنار کار نیمه تمامش نشسته بود .بنظر نمیامد که شاگرد باشد ،بیشتر به استاد شبیه بود.با آن سبیلهای پر پشت وافتاده و قیافه ای جدی. دوستم میخواست مرا به یک آدم" حسابی" معرفی کنه.

بحث بر سر کتابهای صمد بهرنگی و بیشتر ماهی سیا ه کوچولو ،که آنروزها در بین جوانان در جستجوی آرمان بسیارمطرح بود،در گرفت. با هم آشنا شدیم. از آن ببعد جمعه ها دسته جمعی میرفتیم کوه. از پرنسیپ های بهرام بود.کوله پشتی اش پر از کتابهای بهرنگی،خرما و نون بربری بود.بعضی وقتها هم پنیر اضافه میشد.با انظبا ط سربازی کوه ها را بالا میرفتیم. بحث میکردیم. ماهی سیاه کوچولو ذهنش را تسخیرکرده بود و خود را  در جلد آن تصور میکرد.از جویهای کوچک و تنگ آزرده بود و میخواست به اقیانوس برسه.شاید وسوسه بزرگ تمام زندگی اش این بود.  مسئله اش مجسمه سازی نبود. مجسمه شاید برایش وسیله ای بود.بالا خره بارش را بست و راهی" اقیانوس"  شد. بد نبا ل چه بود؟  در پی یک رویا؟ برگشت با کوله باری از کتابهای مارکسیستی وکتابهای مجسمه های چین انقلابی.

بهرام بود و کوله بارش.بایستی معلم میشد وشد. متاسفانه خیلی طول نکشید. از کار معلمی بر کنارش

کردند. باز عزم سفر کرد و راهی دنیای متمدن  شد.

کوله اش خالی بود ودنبال چیزی میگشت که با آن پرش کند.چیزی که راضیش کند بسادگی پیدا

نمیشد. کمرش درد گرفت و این بار کوله اش با دوسیه کمر دردش پر شد.کم کم صدای همه اطرافیانش

در آمد. برای گذراندن استاژی در آتلیه مولاژ لوور مشغول شد که بخاطر کیفیت بالای کارش همانجا

استخدام شد .ابتدا کار در آنجا خوشحا لش میکرد و کم کم کمردرد یادش رفت.

پازل ها و چیز های دیگری اختراع کرد.این بار کوله اش از دوسیه اختراعا تش پر شد. خوشحال بود . همه جا آنرا میگشود و با علاقه به دوستان وآشنایان توضیح میداد. انسان ودوستی بسیار مهربان بود وتا

آنجا که از دست و توانش بر میامد بدیگران کمک میکرد،ولی سر سختی و اصرارش برای گشودن "دوسیه"دوستان را کلافه میکرد. نمیشد کاری کرد،بهرام یکدنده و سرکش بود.

آخرین دوسیه ،دوسیه کبن قشنگی بود که در خانه یکی از دوستان بر روی درختان ساخته بود و

از آن خیلی کیف میکرد. "بودن را صرف کنیم"را در همانجا میهمانی داد،و باز لابلای دوسیه هایش   فرو رفت  .آخرین باری که بهرام را با کوله اش دیدم ،یک بطری شامپاین از آن خارج کرد وبسلامتی بهروز در آپارتمانی که در حال خرید نش بود ،نوشیدیم. گوئی میدانست که در مهمانی وی شرکت نخواهد کرد و مایل بود وظیفه "عموئی" خود را زود تر انجام دهد.

ولی دوسیه اصلی که بر سالهای اخیر زند گیش سایه نحس و سنگینش را گسترده بود، کم و بیش همه میشناسید  همچنان باز ماند و عاقبت ماهی سیاه کوچولو ،در جویبار های تنگ گیر کرد و به اقیانوس

رویاهایش نرسید.

                          منیژه